30 هفته و 6 روز
پسرم هفته پیش روز دوم اسفند چهار شنبه تلفن زنگ خورد. مادرجون بود توی راه بودن که بیان شیراز پیشمون . وای نمی دونی من و بابایی چقدر خوشحال شدیم... خونه عمه آرزو بودیم وقتی رسیدیم خونه خودمون ساعت 8 و نیم بود. بابایی صبح سرکار باید میرفت و خیلی دلمون می خواست فردا صبح بریم ترمینال دنبالشون اما نمی تونستیم. صبح روز پنج شنبه من توی خونه منتظر مامان بابام موندم و بابایی هم سرکار رفت. ساعت 7 در منزلمون زده شد و با خوشحالی در را باز کردم مامان جون و بابا جون طبق معمول با کلی وسایل به خونمون اومده بودن خیلی وقت بود که ندیده بودمشون. دلم حسابی براشون تنگ شده بود. من از قبل که صبحونه رو آماده کرده بودم اما مادرجون اول وسایلی که رو آورده بود نشون من داد. و خواست جابجاشون کنم. پسرم کلی وسایل بهداشتی برات خریده بودن و آورده بودن. و بعد از صرف صبحانه احوال پرسی و صحبتها استراحت کردن... روز شنبه 91/11/05 من و بابایی به همراه باباجون و مامان جون به بازار رفتیم تا برای کوچولوی خوشگلمون سیسمونی بخریم. ما آینده نگری کردیم و رنگ قرمز کرم برداشتیم وسایلت چقدر خوشگلن عزیزم...
روز سه شنبه هم رفتیم تا تخت و کمد سفارش بدیم. و حالا قراره که تا 27 اسفند آماده بشه و بریم تحویل بگیریم. انشالله اون هم خوشگل باشه.
روز چهارشنبه من به همراه پدرجون و مادرجون به شاهچراغ رفتیم و کلی مادرجون واسه سلامتیت دعا کرد. روز جمعه هم خونه مادرجون بابایی دعوت بودیم و برای ناهار رفتیم. عمه آرزو و آزاده هم اونجا بودن. من که می دونستم مامان بابام روز شنبه دارن میرن خیلی حالم گرفته بود و ناراحت بودم. آخه می دونستم تادو ماه دیگه نمی بینمشون. دلم براشون تنگ می شد. خیلی دلمون میخواست بیشتر بمونن ولی انگار کار داشتن و باید میرفتن. غروب جمعه توسط عمومهدی به آقاسیدعلاءالدین حسین رفتیم و نماز مغرب و عشا رو اونجا خوندیم و به منزل برگشتیم. همینطور حالم گرفته بود تا روز جمعه که اسباب سفر بابا و مامان رو فراهم می کردم. صبح کلا مشغول درست کردن ناهار و تهیه غذای بین راهی بودم و زمان رفتن رسید و با آنها تا ترمینال رفتم. باباجون هم از محل کار به ترمینال اومده بود و بعد از خداحافظی کردن و ماشین حرکت کرد ما هم به پارک آزادی رفتیم اونجا کمی نشستیم غروب که به خونه اومدیم بابایی حتی شام هم نخورد از خستگی بیش از حد خوابید و من هق و هق گریه می کردم . جای پدر و مادرم سبز بود. توی این مدت هم تا مامان جون نازت می داد تو هم براش عشوه می اومدی و تکون می خوردی و مامانجون بیشتر نازت و می کشید. انگار دیگه صداشو می شناسی از بس که نازت می ده حالا همش با شنیدن صداش تکون می خوری.
پسرم همه این روزها زود گذشت و امروز که این خاطره رو نوشتم روز پنج شنبه 17 اسفند ماه هست. و در این مدت مودممون خراب شده بود و نمی تونستم چیزی بنویسم. امروز مامانی گندم رو گذاشت تا سبز بشه و برای سلامتی تو و بابایی حسابی دعا کرد.
حالا تا یک ساعت دیگه انشالله من و بابایی میریم بیرون تا کمی خرید کنیم. روز یکشنبه هم مامانی نوبت دکتر داره. برم دکتر و صدای قشنگ قلبت رو بشنوم. عزیز دلم دیگه همینجا باید تموم کنم چون باید به کارهام برسم و آماده رفتن بشم. من و بابایی هرروز بیشتر از قبل دوستت داریم و منتظرت هستیم. روی ماهتو میبوسم.


30 هفته و 6 روز
