سوپرايز بابايي و اولين مسافرت با هواپيماي مهدي
دل ماماني و بابايي و من براي باباجوون و ماماجوون و خاله و دايي حسابي تنگ شده بود واسه همينم يهو ديدم بابايي از سركار برگشت خونه و مامان رو حسابي سوپرايز كرد
سوپرايز بابايي براي من و ماماني بليط هواپيما براي سفر به شمال بود از اينكه نمي تونست خودش همراهمون بياد ناراحت بود ولي مامان رو حسابي خوشحال كرد... مامان هم تصميم گرفت پدرجوون و مادرجوون رو سوپرايز كنه واسه همينم بهشون نگفت داره مياد
روز 5 بهمن شنبه بابايي من و ماماني رو فرودگاه رسوند بابايي كلي از من و ماماني عكس گرفت و بعدش هم از بابايي خداحافظي كرديم و رفتيم به سمت سالن بازرسي. اونجا هم كلي معطل شديم هواي مه آلود رشت پرواز رو به تاخير انداخت و هر دوتامون با كلي خستگي بالاخره ساعت 9:45 سوار هواپيما شديم. قبلا دكتر گفته بود كه موقع بالارفتن و زمان فرود آمدن هواپيما چيزي مثل شيشه شير يا پستانك دهان كودكتون بزارين تا فشارهوا باعث گرفتگي گوش بچتون نشه و من همينكار رو انجام دادم مهدي من برخلاف بقيه بچه ها كه گوشاشون گرفته بود و تا موقع رسيدن گريه مي كردن، خوشحال بود و بازي مي كرد. بالاخره با كلي بازي كردن با مهدي به رشت رسيديم. دايي حسن با هماهنگي قبلي دنبالمون اومده بود و به سمت منزل به راه افتاديم. وقتي وارد منزل شديم دايي حسن مهدي رو بغل كرد و به داخل رفت صداي خوشحالي پدرجون رو شنيدم كه مي گفت مهدي تو اينجا چيكار مي كني... مادرجوون وقتي صداي پدرجون رو شنيد كه مهدي رو صدا مي زنه از پله ها پايين دويد و كلي ذوق زده و هيجان زده شد. و من هم به داخل منزل رفتم همه از بابايي پرسيدن... و ماماني همه ماجرا رو تعريف كرد. خلاصه بابايي خيلي دل مامان جون و باباجوون رو شاد كرد... انشالله خدا هميشه دلش رو شاد كنه.


سوپرايز بابايي و اولين مسافرت با هواپيماي مهدي
