مهدیمهدی، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 10 روز سن داره

بامزی

27 هفته و 5 روز

به نام خدا سلام پسمل قشنگه مامانیییییییی فرشته من حالت خوبه؟؟؟ امروز خیلی زیاد تکون نخوردی و هروقت که تکون نمی خوری کلی مامانی غصه می خوره . امروز که از خواب پاشدم دیدم بابایی هنوز خونه نیومده براش زنگ زدم کلی سرکارش معطل شده بود طفلی بابایی وقتی بیاد خونه قیافش دیدنیه همکاراش از اینکه کارو درست انجام نمی دن مجبوره بیشتر بمونه و کاراشون درست کنه. واسه همین میدونستم صبحونه خونه نمیاد ناهار رو آماده کردم و منتظرشم تا با هم ناهار بخوریم. بعدش باید ظرفا رو بشورم . عزیز دلم فردا نوبت دکتر داریم وایییییییی چقدر خوشحالم آخه فردا انشالله صدای قلبت رو میشنوم و دلم آروم میگیره. پسرم خیلی دلم می خواد بهمن ماه هم زود تموم بشه. اسفند ماه ا...
14 13

37 هفته و 4 روز (خاطرات زایمان)

به نام خدا روز جمعه 30 فروردین احساس درد کردم با دکتر تماس گرفتم و قرار شد به بیمارستان مراجعه کنم. وقتی بیمارستان اردیبهشت رفتم اورژانسی به اتاق عمل رفتم. و کوچولوی قشنگم ساعت 12.30 شب به دنیا اومد و ساعت 1 وارد بخش نوزادان کردند. من هم ساعت 3 به هوش اومدم و وارد بخش شدم وقتی پسر قشنگم رو آوردن و در آغوشم گذاشتن تمام سختی های بارداری و عملم یادم رفت. بالاخره روز یکشنبه 1 اردیبهشت همراه فرزندم به خانه آمدم.  عکس یک روزگی مهدی کوچولوی ما ...
6 13

36 هفته و 5 روز

به نام خدا سلام پسر گلم،‌ چیزی نمونده بود که به دنیا بیای آخه مامانی دچار مسمومیت بارداری شده بود و بیمارستان بستری شد. خداروشکر حالم خوب شد و دیگه نیازی به عمل نشد. انشالله با کنترل فشارم این روزها رو می گذرونم تا موقع خودت به دنیا بیای. روز جمعه مادرجون و پدرجون اومدن پیش ما و تا تولدت کنارمون هستن نمی دونی مامانی چقدر خوشحاله.
24 13

33 هفته و 4 روز

به نام خدا سلام پسرم. الهی مامان قربون نفسات بره؛ چقدر بی تابم واسه لحظه ای دستای کوچولوت رو بگیرم. نگات کنم و صدا بزنمت. عزیزم امروز اولین روز از عید بود و سه تاییمون رفتیم خونه مادرجون بابایی عمه ها هم بودن... آخ جووونم پسرکم اولین عیدیت رو گرفتی... انشالله همیشه زنده و سلامت باشی... قراره امروز صبح ساک بیمارستان رو ببندم واسه همین لباسایی که قراره اونجا بپوشی رو می خواستم بشورم که بابایی خودش شست دست بابایی درد نکنه که اینقدر هر زحمت می کشه و هردومون رو دوس داره. ما هم خیلی دوسش داریم. امروز قراره عمه آرزو و مادرجون بیان خونمون و عصری بریم خونه عمه آزاده. خب دیگه مامانی هم بره کمی استراحت کنه. روی قشنگتو می بوسم ...
2 13

32 هفته و 2 روز

به نام خدا روز دوشنبه رفتیم بازار یه خورده اسباب بازی و لباس بیرونی واسه نی نی خوشگلمون گرفتیم. انشالله به زودی هم وسایل سیسمونی رو میچینیم. فقط منتظرم تا کمد و تخت آماده بشه. مامان آرتین واقعا همه چیز تعطیل شد. دیگه غذاهام نمک نداره . از سرخ کردنی هم خبری نیست همش پختنی میخورم. حالا من به حساب اینکه دکترم گفته دیابت نداری کم و بیش شیرینی مصرف می کردم عدد گلوکزم توی آزمایش 131 هست که نرمالش 140 بود. یکی از بچه ها می گفت من که عدد آزمایش 124  ونرمالش 140 هست دکتر بهم قرص متفورمین داده و گفته شیرینی مصرف نکن. تعجبم از اینه که چرا دکتر چیزی بهم نگفت. ولی با این حساب دیگه زیاد شیرینی نمی خورم. و تا دوازده روز دیگه دوباره آزمایش میدم ببینم چی م...
23 13

روز تولد بابایی

به نام خدا 14 فروردین روز تولد باباییه. باباجون تولدت مبارک، ایشالله همیشه سالم و تندرست باشی. بابایی خیلی دلم می خواد زود زود ببینمت. دوستت دارم. و از اون بالاها روی ماهتو می بوسم. (از طرف پسر کوچولوی شما)    درسته که الان نیستم ولی هدیه تولدت رو دادم به مامانی بهت بده ...
12 13

34 هفته و 6 روز

به نام خدا پسرم، امروز 11 فروردین 1392 ما تونستیم وسایل سیسمونیت رو بچینیم. البته ما هنوز به خونه جدیدمون نرفتیم. انشالله توی خونه جدیدمون یه اتاق جداگانه برایت درنظر گرفتیم و همه وسایلا رو اونجا برایت می چینیم. توی خونه ای که الان هستیم فقط یک اتاق داره که ما سعی کردیم هر جور شده کمد و تختخوابت رو توی اتاق جا بدیم و وسایلات رو آماده کنیم. ...
11 13
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به بامزی می باشد