يازده ماهگيت مبارك پسرم
به نام خدا يادم مياد ده ماه پيش همين موقع روز جمعه توي همين ساعت 12 شب دنيا اومدي و از روز سي ام به روز سي و يكم تولدت تغيير كرد. گرچه من يكي دوساعت قبلش خودمو بيمارستان رسوندم ولي تا آماده اتاق عمل شدم و خانم دكتر اومد يكي دوساعت طول كشيد و بالاخره 12 شب عزيزم دنيا اومدي و شدي همه وجود من و پدرت. مهدي جوونم امروز خيلي كارهاي ديگه تونست انجام بده... تونست هنگامي كه چهاردست و پا بود بشينه... تونست بدون اينكه جايي رو نگه داره براي مدت زيادي سرپا بمونه... تونست يه كلمه جديدتر بگه (مادرجون گفت: مهدي بابايي كجاست؟ مهدي: دد ... مادرجون: ماماني كجاست؟ مهدي رو به من كرد و گفت اينجاس) ديگه غذاخوردنش بهتر شده... تقريبا غذاهاي سفره رو كم كم ميخو...
نویسنده :
مامانی
0:20


